خرید بک لینک
من برگشتم و خبر رسید به گوشش.کمتر از یک ماه از اون داستان گذشته بود که عروسی دعوت شدیم و از اون طرف اونام دعوت بودن، واااای خدا میدونه چقدر ذوق داشتم که اونم قراره برای چند ساعت جایی باشه که منم هستماخره شب گفتن دنبال ماشین عروس هرکی میخواد بیاد منم که دیدم اینجوریه به داداشم گفتم توروخدا بریم خیلی حال میده، داداشمم از همه جا بی خبر گفت باشه و من دوست داشتم جیغ بکشم از خوشحالی که حتما میبینمشو دقیقا همین شد دیدمش و چشم تو چشم شدیم اما سرش و انداخت پایین و دیگه نگام نکرد...."مرا نمیگریست.....حیا را بهانه میکرد"

برچسب: نویسنده: آراد کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:41

بعد از اون ماجرای عروسی ایناها، یه رفیقی گفت شمارش رو بده به من که باهاش حرف بزنم و اوکی بشیناون رفیق خودش یکی رو میخواست و منم بخاطر اعتمادی که داشتم شمارش رو دادم....بهش پيام داد و باهاش حرف زد.چند روز اول گفت خیلی سخت جواب میده ولی من یه کاریش میکنم گفتم باشه....چند روز گذشت و رفیقم اومد خونمون که وای الان دیگه ما حرف میزنیم اما من بهش گفتم که یکی رو میخوام اونم گفته بسلامتیهمون شب رفیقم خونمون موند و رفته بودیم تو پارکینگ خونمون و از توی پارکینگ خیابون اصلی مشخصه، شانسمون همون لحظه که داشتیم بیرون رو نگاه میکردیم امیدو دیدیم....زنگ زد بهش که تو خیابون چیکار میکنی و لباس سفید پوشیدی امیدم از اون طرف گفت عروسی رفیقم بود اما لباسم سفید نیست.از ما گفتن از امید انکار کردن بعد رفیقم گفت بیا ببینیم اگه راست میگی امیدم الحمدلله کم نیاورد و گفت بیاین ببینینو ما تصمیم گرفتیم اخرای شب که همه خوابیدن بریم بیرون

برچسب: نویسنده: آراد کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:41

اون شب میریم بیرون و ثابت میشه بهمون که لباسش سفید نیست.بعد از اون شب تقریبا رفیقم صمیمی تر برخورد میکرد با امید و خیلی با آب و تاب تعریف میکرد...یه بار گفت من و امید قرار گذاشتیم که همیشه دیگه من صبح ها بیدارش کنم و من فقط بغض کرده بودم و یه لبخند که به قول معروف از گریه غم انگیزتر بود زدمرفیق رفت بیرون از خونه و منم نامردی نکردم زنگ زدم به امید که این حرفا چیه این میزنه(هم زمان داشتم گریه میکردم)، گفت چیشده مگه و این حرفا چیه چرا شما دخترا یه چی بهتون میگیم جو گیر میشین؟؟!تعریف کرد که مامانم دیشب رفته بود خونه آرزو (خواهرش) و شب هم مونده بود برای اینکه خواب نمونم گفتم تو که میخوای بری کلاس قبلش منو بیدار کن که اخرشم خودم زودتر بیدار شدم

برچسب: نویسنده: آراد کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:41

صفحه بندی